دخترک، تمام مشق هایش را نوشته بود و دیگر تکلیفی نداشت که انجام بدهد. حتی یک رج قالی هم کمک مادرش بافته بود. روی زمین دراز کشید و با بی حوصلگی به تلویزیون نگاه کرد. با این که تلویزیون برنامه ای جذاب برایش نداشت ولی یک لحظه توجه اش به مردمی جلب شد که دنبال یک ماشین می دویدند. از مادرش پرسید:
«این کیه که داخل ماشینه، مردم هم دارن دنبالش می دوند؟!»
مادر در حال شمردن خانه های سبز نقشه ی قالی بود.
«یک، دو، سه، چهار، پنج... یک، دو، سه، چهار... یک، دو... مریم جان بیا این جا... بیا این خونه هارو بشمار، ببین چند تا خونه ی سبز داره... چشمم درست نمی بینه.»
مریم خانه ها را شمرد.
«یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه... نه تا بود. این که کاری نداشت!»
«بله... واسه تو کاری نداشت!»
مریم دوباره به تلویزیون نگاه کرد. مردم با شور و هیجان دنبال ماشینِ سیاهِ خیلی زیبایی می دویدند.
«مامان... کی داخل ماشینه که مردم دارن دنبالش می کنن... فکر کنم دارن بهش نامه میدن! وای چقدر نامه...»
مادر، نیم نگاهی به تلویزیون انداخت. آقای رییس جمهور را دید که برای مردم دست تکان می داد. چیزی نگفت و به بافتن ادامه داد.
«مامان می تونم صدای تلویزیونو زیاد کنم؟»
«نه مامان... مگه نگفتم سرم درد می کنه بذار همین طور بی صدا بمونه... اونم رییس جمهوره دیگه... مردم دارن بهش نامه میدن تا کمکشون کنه»
«خب ما هم بهش نامه بدیم تا کمک مون کنه»
«آخه رییس جمهور مگه بابا لنگ درازه که بهش نامه بدیم کمک مون کنه!»
«بابا لنگ دراز...!»
مریم این را با تمسخر گفت و خنده ای کرد. بعد، ناگهان فکری به ذهنش رسید. برگه ای را از وسط دفترش کَند و شروع کرد به نوشتن:
«سلام آقای رییس جمهور... نمی دونم لِنگ های شما دراز است یا نه! نمی دونم آن قدر پول دارید که به همه ی مردم فقیر کمک کنید یا نه؟ ولی ما مثل جودی ابوت نیاز به کمک داریم. البته من از جودی خوشبخت ترم چون با مادرم زندگی می کنم اما زندگی مان به سختی می گذرد. مادرم می گوید از صبح تا ظهر دکمه ی لباس ها را می دوزد و گاهی فقط 4 هزار تومان در روز می گیرد! آخر 4 هزار تومان که دیگر پولی نیست! به خدا یک بار مادرم تمام دستمزد یک روزش را یک کیلو گوجه خرید! آن روز قرار بود املت بخوریم ولی فقط نان و گوجه خوردیم.  مادرم دارد یک قالی هم می بافد ـ البته با کمک من ـ که با دستمزد آن به صاحبخانه مان اجاره می دهیم. خرج تحصیل من هم که زیاد است...»
مریم، یک لحظه دست از نوشتن کشید. موضوعی یادش آمد. فردا می بایست 20 هزار تومان بابت کتاب های کمک درسی به مدرسه ببرد. خانم ناظم تا به حال چند بار به او تذکر داده بود.
«راستی مامان... تورو خدا من فردا دیگه باید حتما...»
مادرش خواب بود. سرش را به دار قالی تکیه داده و خوابیده بود. رفت سراغ برگه اش. با عصبانیت شروع کرد به نوشتن...
«آقای رییس جمهور... بابا لنگ دراز! تو رو خدا به ما کمک کنید...»