با خودم گفتم چه کسی از این بهتر که من هم ابوذر وار از او حمایت کنم! رفتم وسط جمعیت و با شعار دهندگان همراه شدم. با مشت های گره کرده فریاد می زدم: «درود بر زارع». آن چنان حرارتی در وجودم بود که گویی مشکل پدر کشتگی دارم و هیچ وقت قابل حل نیست!
ساعتی از تظاهرات گذشت تا این که کمیته انقلاب به صف تظاهرکنندگان یورش برد و جمعیت را پراکنده کرد. راستی فرار از دست باتوم های پلیس چه لذتی داشت! اولین بار بود که چنین حس قشنگی را تجربه می کردم!
چیزی نگذشت که هسته های مقاوت دوباره تشکیل شد و شعارها از سر گرفته شدند: «مرگ بر زارع»! مردم دیوانه شده بودند! تا همین چند لحظه پیش شعار اکثریت درود بر زارع بود، حالا مرگ بر زارع می گفتند!
از بغل دستی ام پرسیدم: «این زارع کیست؟» گفت: «یک غرب گرا... یک منافق پیچیده! ظاهرا انقلابی است ولی دیدگاه های خاصی را برای اداره شهر ارائه می کند! با حزب اللهی های شهر هم زاویه دارد...»
با خودم گفت اگر ابوذر الآن زنده بود، با یک غرب زده چه می کرد؟! مشتم را بالا بردم و فریاد زدم: «مرگ بر زارع»!

پی نوشت:
ـ سردسته حزب اللهی های شهر، بعدها فرمانده ما در عملیات «حاج عمران» شد و برای دفاع از ایران و اسلام به شهادت رسید.
حجت الله زارع، سال بعد معلم دینی دبیرستان ما شد و در زمان جنگ تحمیلی بارها به جبهه رفت تا این که در منطقه «دربندیخان» برای دفاع از ایران و اسلام به شهادت رسید.
یادشان گرامی باد.