به گواهی تاریخ، برف شدیدی اواخر فوریه 2026 تمام خیابان‌های شهر «ولادی‌وستوک» را پوشانده بود و از شدت سرما کسی جرات نداشت پایش را از خانه بیرون بگذارد. در قهوه‌خانه «کامچاتکا»، که به خاطر قهوه‌های خوش‌طعم و گرمای مطبوعش مشتری‌های زیادی داشت، این بار تنها چهار نفر حضور داشتند: جوانک عینکی لاغراندامی که کنار بخاری نشسته بود و با وجود سروصدای بقیه و تلویزیونی که اغلب روی کانال اخبار تنظیم می‌شد، رمان جنایت و مکافات داستایوفسکی را می‌خواند. انگار جسمش در قهوه‌خانه بود و روحش «راسکولنیکف» را تبر به‌دست در خانه پیرزن رباخوار دنبال می‌کرد. دیگری زن چاق میان‌سال دست‌فروشی بود که اغلب جلوی در ورودی قهوه‌خانه بساط کوچکی پهن می‌کرد. او در کنار جوراب‌های ضخیم پشمی که خودش می‌بافت، شال و‌کلاه و دستکش کارخانه‌های بافندگی شرق روسیه را هم می‌فروخت (البته وقتی هوا خیلی سرد می‌شد، با اجازه صاحب قهوه‌خانه بساطش را داخل می‌آورد). دو نفر دیگر، پیرمردان چاق و لاغر سفیدمویی بودند که موضوع همیشگی گفت‌و‌گوی‌شان خاطرات جنگ‌جهانی‌دوم و شکست هیتلر پشت دروازه‌های مسکو بود. این چهار نفر، در فصل زمستان، به جز چند روز انگشت شمار، تقریبا تمام وقت‌شان را در قهوه‌خانه می‌گذراندند و مشتری‌های دائمی آن‌جا به حساب می‌آمدند....

به گواهی تاریخ، در 28 فوریه 2026، در هوای مطبوع نزدیک ظهر پاریس، جمعیت زیادی نزدیک برج ایفل، در ساحل رود سن جمع شده بودند و هنرنمایی دخترک شش‌هفت ساله‌ای را تماشا می‌کردند که ترانه «لاسِن» (La seine) را می‌خواند. پیانوزن خیابانی که پذیرفته بود با نواختن آهنگ مورد نظر دخترک، او را همراهی کند، تا آن موقع چنان اجرای جذابی را تجربه نکرده بود. کار بی نقص او همراه با صدای آسمانی دختر که چشمان آبی درشتی هم داشت، زیبایی را در زیبایی ادغام کرده بود و اجازه رد شدن به رهگذران نمی داد...

به گواهی تاریخ، در صبح روز 9 اسفند 1404 برابر با 28 فوریه 2026 ارتش آمریکا بدون آن که هشداری به مردم عادی بدهد، با دو موشک تاماهاک که هر کدام 450 کیلوگرم مواد منفجره داشتند، یک مدرسه ابتدایی را در شهر میناب هدف قرار داد و 168 دانش‌آموز دختر و پسر را به شهادت رساند. آمریکایی‌ها از تکنیک دابل‌تپ استفاده کرده بودند به این معنا که ابتدا بمبِ اول آمد و جان تعدادی از بچه‌ها را گرفت. آن‌هایی که زنده مانده بودند، از ترس به نمازخانه مدرسه پناه بردند تا این که بمبِ دوم هم آمد و بقیه را به جز تعداد اندکی، شهید کرد. تصور این‌که دخترکان و پسربچه‌های بی‌گناهی که پس از بمب اول زنده مانده بودند، تا رسیدن بمب دوم چه حالی داشتند، دیوانه کننده است...

مشتری‌های قهوه‌خانه «کامچاتکا» در ولادی وستوک، با این‌که غرق در کار خویش بودند، با شنیدن خبر خبرگزاری اسپوتنیک مبنی بر حمله آمریکا به دبستانی در ایران، همگی چشم بر قاب تلویزیون دوختند و مات و مبهوت صحنه‌های دلخراشی را دیدند که برایشان باورکردنی نبود...

در پاریس، مردم هیجان‌زدهِ کنار برج ایفل، بی‌خبر از اتفاقی که هزاران کیلومتر آن‌طرف‌تر برای بچه‌های «دبستان شجره طیبه» شهر میناب در ایران رخ داد بود، در پایان اجرای دختربچه، او را به شدت تشویق کردند. مادر دخترک که از هنرنمایی فوق‌العاده دلبندش به هیجان آمده بود، او را محکم در آغوش گرفت و بوسید...